دیروز آخرین روز کلاس بود و من از خود بی خود . . . ؛ چند بار ازم پرسیدی و برام نوشتی که چرا ناراحتی ؛ گفتم چیزیم نیست ، خوبم . دیروز به بهانه لوح و امضا چند بار مقابل هم بودیم و تو این لحضه های کوتاه تنها چشم و دل و ذهنم محو صورتی بود که عاشقشم ؛ تو در قابی بودی و من محو تماشای تو . . . ؛ گفتی با ماشین ساعت ۲ قرار گذاشتی و بهم گفتی تو برو با اتوبوس با بقیه . من که یه فکرایی داشتم گفتم نه میمونم و مکالمه با باید بری ه تو تموم شد . تو ساعت انتراک کلاس بیرون رفتم وسراغ گل فروشی گرفتم ، گفت اینجا گلدون دارن و گل شاخه ای نیست . . . برنامم بود با گل بیرون مجموعه انتظارت رو بکشم و گل آخرین چیزی باشه که میگیری و دوباره ببینمت هر چند کوتاه . . که نشد و نشد . من با اتوبوس رفتم و تو با سواری منتها با اتوبوس جسمی بود و با سواری تمام دل وحضورم که همراهت رفت . دوستت دارم بت زیبا خیلی خیلی و خیلی . . . سفیران عشق...
ما را در سایت سفیران عشق دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 176 تاريخ: شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 23:36